سلطان محمد ميرزا قاجار
78
سفرنامه سيف الدوله ( معروف به سفرنامه مكه ) ( فارسى )
به من گفت كه اين مرد روس دروغ مىگويد . اسب در طويله حاضر دارد . اين قسم سلوك مىكند كه رشوه بگيرد . گفتم : هرچه بخواهد مىدهم . تو ببر بده و ما را روانه كن . گفت : اگر من رشوه ببرم يا آدم شما ببرد ، نمىگيرد و هرزگى بيشتر مىكند . گفتم . چه بايد كرد ؟ گفت : يكپارچه كاغذ اسكناس كه پانزده منات [ 39 آ ] باشد ، بده بهدست آدم خودت با تذكرهها برداشته با من بيايد . من به آدم آن روس به زبان روسى مىگويم اين شخص مطلبى دارد ؛ او را خبر مىكند . از اطاق بيرون خواهد آمد ، راه مىرود . آدم شما برود پهلوى او تذكرهها را در دست گرفته ، راه برود . در سمت ديگر او آدمش بهجهت ديلماجى خواهد بود . او مىگويد : ما مسافريم ، كار لازم داريم ، اگر نرويم وقت كار ما مىگذرد [ و ] متضرر مىشويم ؛ به هرقسم است محبت كرده ما را روانه كنيد . در بين حرف زدن و راه رفتن اسكناس پانزده منات را بىاظهار آهسته بگذارد در ميان لب آستين بالاپوش او ، خود او خواهد فهميد و اسب خواهد داد . به همان دستور العمل آن شخص تذكرهها را با اسكناس پانزده مناتى بهدست آدم خود داده ، همراه آن مرد عزيز روانه كردم . رفت به همان تفصيل آدم او را ديده ، فرستاد از اطاق بيرون آمد . از دور تماشا مىكنيم : آدم ما [ 39 ب ] پهلوى او افتاده ، شروع كرد به حرف زدن [ و ] آهسته كاغذ اسكناس را در ميان آستين او گذاشت . ملتفت شد . بعد از تمام شدن حرفها ، تذكرهها را گرفته ، داد و فرياد زيادى كرد ، قدرى پا بر زمين زد [ و ] داخل اطاق شد . بعد از نيم ساعت بيرون آمده ، تذكرههاى مهر كرده را آورد پيش خود من [ و ] در نهايت تغير گفت : مقصود تو رسيدن به گنجه است يا حتما سه عرّاده و سه اسب مىخواهى ؟ گفتم : مقصود رسيدن به گنجه است . گفت : چرا اول اظهار نكردى ؟ گفتم : منظور شما را نمىدانستم . كرايهء سه اسب را حساب كرده ، گرفت . بعد از آن در عوض سه عرّاده ، دو عرّاده آورد و به هرعرّاده كه بايد سه اسب ببندد دو اسب بسته ، ما را بعد از سه ساعت معطلى و آفتاب خوردن روانهء گنجه كرد . بله ، در ميان اين مردم با نظامى كه مىشنويد اين قسم آدمهاى پدر سوخته هم بسيارند .